خاطرات شما با شهید به نام خود شما ثبت میگردد .

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٥ توسط تمار | نظرات شما ()

سلام 

 همرزمان ، دوستان ، خانواده خاطرات خود دست نوشته های شهید و ... برای درج در وبلاگ و انشاء الله چاپ کتاب خاطرات به ایمیل های وبلاگ ارسال کنید 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٥ توسط تمار | نظرات شما ()

سلام 

همرزمان ، دوستان ، خانواده ، نزدیکان خاطرات دستنوشته از شهد را برای درج در وبلاگ و انشاء الله چاپ کتاب از خاطرات بیان کنید و به ایمیل اینجانب ارسال نمایید با سپاس فراوان از همت بلند شما .

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٥ توسط تمار | نظرات شما ()

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٥ توسط تمار | نظرات شما ()

با درود و سلام به ارواح شهدا و روح بلند و ملکوتی امام راحل ره به نظر اینجانب توافق اگر صورت پذیرد طرف برنده غرب و به خصوص امریکاست در سالهای آینده خواهید دید که تمام جهان دست به گریبان ایران خواهد شد کشوری از کشورهای غربی و ابر قدرت در ده سال آینده ابر قدرت جهان خواهد ماند که بر ایران تسلط داشته باشد مردم ایران هوشیار باشید دوباره کاپیتولاسیون و .... توی این مملکت بوجود نیاید . روباه پیر که دوباره لانه خود را در تهران درست کرد و خوشنشین شده تاریخ گذشته این مملکت نشان میدهد که مواد مخدر توسط اجنبیهای انگلیسی وارد این مملکت شده و جوانان ما را به این افیون دچار کردند که توان مبارزه و جنگ با دشمن را نداشته باشند و قدرتمند بودن دلیر بودن ورزیده بودن را از جوانهای ما بگیرند همین امریکاییها اومدند با کازیتو و مشروب فروشی دانس و ...... جوانان این مرز و بوم را به می گساری عیش نوش و تجاوز به زنان تشویق کردند که جوان ایرانی غیرت و تعصب و ناموس پرستی نداشته باشد پس با این تجربیات میفهمیم که ارتباط با این کشورها برای ما زهر است و برای آنها عسل .

دلیل این صحبتم این هست که در ده سال آینده سوختهای فسیلی ( نفت ، گاز ، ذغال سنگ ) ته نشین میشود و کشورهای صادر کننده این سوختها توان تامین کشور خودشان را هم ندارند چه برسد به صادرات . 

پس نیاز به سوخت جایگزین (هسته ای ) میشود تنها کشوری که میتواند صادر کننده سوخت هسته ای باشد ایران است و به همین دلیل

زیبیگنیو برژینسکی

مشاور امنیت ملی جیمی کارتر رییس جمهور سابق امریکا مطرح میکند در کتاب جدیدترین استراتژی غرب که کشوری از کشورهای غربی در سال 2025 ابر قدرت خواهد ماند که ایدان را فتح کند با جنگ نظامی نتوانستند با جنگ فرهنگی نتوانستند با تغییر اعتقادات جوانان نتوانستند حالا گرگ شدند در لباس میش که با اعتماد سازی به مقصود خودشون برسند مردم شهید پرور و غیور ایران مراقب ایرانی بودن و ایرانی موندن و در خط ولایت حرکت کردن خود باشیم نکند که دشمنان داخلی حساسیتهای مقام معظم رهبری را جلوگیری از پیشرفت و رفاه به ما قالب کنند دشمن به دنبال ایجاد شکاف بین مردم و رهبریست مواظب باشیم .

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٤ توسط تمار | نظرات شما ()

 

دو برادر شهید از زبان حجت الاسلام میثم غلامی

 
فرمانده گردان مسلم ابن عقیل سپاه سید الشهدا شهید عبد الصالح رفعت

فرمانده گردان زرهی ارتش جمهوری اسلامی ایران سرگرد شهید عبدالرضا رفعت
 
 
 سال ۱۳۳۹ ه.ش قدم به سرایی گذاشت که عطوفت پدر و سیادت مادر برآن سایه انداخته بود. ولادتش مصادف بود با ماه پر برکت و پر فیض شعبان. از کودکی با قرآن همنشین بود و آن را با صوت زیبایی قرائت می کرد به گونه ای که همسایه ها برای شنیدن آوای قرآن جمع می شدند و دل به صوت روح بخش او می سپردند. روح تشنه او باعث شد تا توجه اش به قرآن روز به روز افزونی یابد. در کنار درس به کارکردن مشغول شد و توانست دوران متوسطه را با اخذ دیپلم در رشته برق به پایان رساند .در دوران پر شکوه مبارزات انقلاب با مردم همراه و همدل گردید و توانست خاطراتی به یاد ماندنی از خود به جا گذارد .روح زلال او تشنه علم و احکام دین بود. همین باعث شد تا در حوزه علمیه به سمت متعالی شدن گام بردارد . شروع جنگ تحمیلی سر آغازی بود برای پذیرش مسئوولیت بیشتر. او با شروع جنگ درس را رها کرد و به دلاور مردان سپاه پیوست و از طرف سپاه کرمانشاه به خطه سرسبز نور اعزام شد. رزمندگان گردان مسلم از لشکر سیدالشهدا (ع) حماسه و دلاوری های او را ازیاد نبرده اند و هنوز در مسیر کربلای خیبر، فتح بستان، والفجر 1 و8 کربلای 5 و بیت المقدس 2 جای پای او بر خاک جبهه ها به یادگار مانده است آن قدر دلبسته جبهه شده بود که به ندرت برای دیدن همسر و خانواده اش می آمد . وقار و عفاف زیبنده نگاه پر مهرش بود و عشق به امام در نگاهش موج می زد .هنوز طنین گامهای عبدالصالح در گوش مسجد جامع شهر می پیچد و آرزو می کند تا بار دیگر او را در صف نماز جماعت ببیند. سجده های طولانی اش در نماز شب، انس با دعا و ارادت به ائمه اطهار، چهره او را غرق نور کرده بود . او اطاعت از مراجع دینی را برخود واجب می دانست و دیگران را به این کار توصیه می کرد . سعه صدر، شجاعت ، تدین و وارستگی اش زبانزد همگان بود. پدرش مردی زحمت کش بود. عبدالصالح معنای رنج را به خوبی از او آمیخته بود و در دفاع از حق مظلوم کوتاهی نمی کرد کمتر حرف می زد و چنان متین و باوقار بود که دیگران شیفته او می شدند حسن اخلاق و عطوفتش برای بچه های گردان مسلم فراموش ناشدنی است بچه های گردان به یاد دارند که چقدر مهربان با اسیران برخورد می کرد اجازه نمی داد کسی به آنان آزاری برساند . اگر از عبدالصالح می پرسیدی چه کاره هستی ؟ خود را یک بسیجی و سرباز اسلام معرفی می کرد. مشکلات و سختیها نتوانست او را به زانو در آورد پر تحمل و مقاوم بود. این را جراحتهایی گواهی می دهند که از ناحیه دست و پا برداشت . با وجود این زخمها دل از جبهه نکند .وقتی که از آسمان ندای حق را شنید و در ۲۷/۱۰/۱۳۶۶عاشقانه آن را لبیک گفت و در عمیات بیت المقدس 2 سر تسلیم به آستان حضرت دوست سپرد و با جاگرفتن ترکش خمپاره در ناحیه سر برای همیشه آسمانی شد .
 

برادر بزرگوارش شهید عبدالرضا رفعت متولد ۱۳۳۶ فرمانده گردان زرهی ارتش جمهوری اسلامی ایران شخصیتی با اخلاق نیکو بود که در زمانی که بنده کودکی بیش نبودم در من تاثیر بسزائی داشت به طوری که هر وقت از جبهه به مرخصی می آمد منتظر حضورش در منزلمان با خانواده می شدم زمانی که ایشان به شهادت رسیدند غم بزرگی در دلم ایجاد شد و تا به امروز اخلاق خوب و خوشی از کسی چون شهید عبدالرضا رفعت ندیده ام خلاصه این شهید دوری برادر را طاقت نیاورد و در عملیات مرصاد در مصاف با منافقین کوردل به دست منافقین در قصر شیرین به درجه شهادت نائل آمد . یاد و نام این دو برادر از شهرستان تویسرکان گرامی باد .

شادی ارواح شهدا امام شهدا به خصوص این دو برادر شهید ۳ صلوات 
 
 

خاطره ای از مزار شهید عبدالصالح رفعت در تویسرکان

یادش به خیر، تابستان سال 1369 بود که به شهرستان تویسرکان رفتم و سراغ گلزار شهدا را گرفتم و داخل آن شدم. خیلی دنبال شهید رفعت گشتم ولی مزار او را پیدا نکردم! راننده منتظر بود که ما را برگرداند. دلم گرفت و بر روحش فاتحه و صلوات فرستادم و به شهید رفعت گله کردم که تا این‌جا آمده‌ام و نتوانستم قبر تو را ببینم، درست است که با رمز یازهرا، سلام الله علیها، شهید شدی! ولی قبر تو پنهان نیست! ناگهان فردی که حال دگرگون مرا دیده بود به سراغم آمد و علّت را پرسید. به او موضوع را گفتم. گفت: من او را می‌شناسم و مرا راهنمایی کرد و به سر قبر برد، نفهمیدم او کی بود چون تا مزار رفعت را دیدم، از خود بی‌خود شده روی آن افتادم و آن فرد رفته بود! شهید رفعت این‌جا هم نخواست دست خالی برگردم و مهمان‌نوازی کرد...

محمدامین احمدی فقیه

خاطره‌ای از عملیات بیت‌المقدس2 و شهید «عبدالصالح رفعت» فرمانده‌ی گردان مسلم‌بن‌عقیل، سلام‌الله علیه، از لشکر سیدالشهدا، علیه‌السلام

هر سال که دی ماه و دهه‌ی آخر آن فرا می‌رسد یاد و خاطرات عملیات بیت المقدس2 و شهید «عبدالصالح رفعت» برایم تازه می‌شود!

عملیات بیت‌المقدس2 در 25 دی ماه، در منطقه‌ی عملیاتی سلیمانیه‌ی عراق (ماووت) بود که با رمز یازهرا، سلام الله علیها، آغاز شد.

قبل از اعزام به عملیات آموزش های سخت و پیاده روی های طولانی در مناطق کوهستانی از میاندوآب و بوکان و مهاباد داشتیم تا خود را برای عملیات آماده کنیم رزمندگان و دوستان فهمیده بودند که عملیات سختی در پیش داریم!

توسط اتوبوس تا شهر سردشت رفتیم و بعد از آن‌جا از پل معروف سیدالشهدا، علیه‌السلام، گذشتیم. راننده اتوبوس به علت خرابی و گل‌آلود بودن و سربالایی جاده نتوانست ادامه دهد! یکی از دوستان و همراهان پشت فرمان نشست و حرکت کردیم تا به مقر استقرار رسیدیم. هوا بسیار سرد و برفی بود دوستان و برادرانمان همدیگر را دلداری داده و باعث گرمی می‌شدند. شروع به بر پایی چادر کردیم. دسته‌ی 22 نفری‌مان در چادر کوچک جای گرفت. در این هوا چای می‌چسبید! ولی وسایل نداشتیم! با قوطی خالی کمپوت گیلاس و پر کردن آن با برف و درست کردن آتش با چوب درختان، آب جوش دودی تهیه کرده و با چای خشکی که به همراه داشتم، چایی تهیه شد و با دوتا از دوستان، برادرم آقای محمد نوروزی که معاون دسته بود و برادرم آقای اسماعیل بیدخوری (مومنی) که آرپی جی زن دسته بود (من هم پیک و تک تیرانداز دسته بودم) چای را نوشیدیم که خیلی لذت بخش بود...

تا شب توقف داشتیم، شب با کامیون‌ها به سمت منطقه‌ی عملیات حرکت کردیم، ترقوه‌ی دستم از اعزام قبلی که شکسته بود هنوز درد داشت که محمد کوله پشتی‌ام را کمک کرد تا در کامیون سوار شدیم...

تمام مناطق کوهستانی بود و صعب‌العبور، بعد پیاده شدن از کامیون تا صبح پیاده‌روی کردیم، هوا هم تاریک بود در هنگام حرکت برای گم نشدن ستون بچه ها پشت یکدیگر را می گرفتند و حرکت می کردند. به پل متحرک با عرض نیم متر معروف که بین دره وصل شده بود رسیدیم و از روی آن عبور کردیم...

حدود یک شبانه‌روز پیاده‌روی کردیم تا به غارهای استقرار نیروها رسیدیم و در شب عملیات به خط زدیم...

بعد از مرحله اوْل که به خط دشمن زدیم و بازگشتیم تعدادی از بچه‌ها زخمی و شهید شدند و بقیه خستگی زیادی داشتند، فرمانده‌ی عزیز، عبدالصالح رفعت با روحیه بالا بچه‌ها را جمع کرد تا دوباره به خط بزنیم، خیلی‌ها نتوانستند، خستگی و سردی هوا کار را مشکل کرده بود. «رفعت» صحبت‌های فراموش نشدنی با عزمی راسخ و روحیه‌ای باصلابت انجام داد: در حالتی که لباس رزم خود را مرتب کرده بود و نارنجک‌های زیادی را به کمر بسته بود و اسلحه‌ی کلاش بر دوشش بود، آیات معروف از سوره‌ی واقعه را خواند: «السابقون السابقون، اولئک المقربون، فی جنّات النعیم» و یادآوری اینکه در لحظات سخت و دشوار سبقت گیرندگان و مقربین مشخص می‌شوند!

حدود 30 نفر از افراد باقیمانده گردان همراه او شدند و حرکت کردند. در گیرودار جنگ و عملیات تیری به گوشه‌ی چشم او اصابت کرد. ناخودآگاه به یاد این بیت از شعر افتادم که برای عزاداری حضرت زهرا، سلام الله علیها در مجالس خوانده می‌شد:

گوشه‌ی چشم تو چرا شد کبود          فاطمه جان مگر علی مرده بود!

جالب و جای تعجب اینکه همان‌طور که رمز عملیات یازهرا، سلام الله علیها، بود و همه به خانم توسّل کرده بودند، بسیاری از بچه‌ها و دوستان از ناحیه‌ی صورت و پهلو زخمی و شهید شدند! برادرم محمد نوروزی هم از ناحیه‌ی پهلو زخمی شد. فرمانده‌ی گردان همان‌طور که بر زمین افتاده بود و از صورتش خون می‌رفت، پای خود را تکان می‌داد و به بچه‌ها روحیه می‌داد و می‌گفت من زنده‌ام و شما حرکت کنید! بعد از لحظاتی به درجه رفیع شهادت رسید...

شهید عبدالصالح رفعت سومین فرمانده شهید گردان مسلم از لشکر سیدالشهدا، علیه السلام، بود که بعد از آن، گردان مسلم به گردان شهادت تغییر نام یافت.

شهید عبدالصالح رفعت در سال 1339 در شهر تویسرکان به دنیا آمد. عطوفت پدر و سیادت مادر برآن سایه انداخته بود. ولادتش مصادف بود با ماه پر برکت و پر فیض شعبان. از کودکی با قرآن‌کریم همنشین بود و آن را با صوت زیبایی قرائت می‌کرد به گونه‌ای که همسایه‌ها برای شنیدن آوای قرآن جمع می‌شدند و دل به صوت روح بخش او می‌سپردند. روح تشنه او باعث شد تا توجه‌اش به قرآن‌مجید روز به روز افزونی یابد. در کنار درس به کارکردن مشغول شد و توانست دوران متوسطه را با اخذ دیپلم در رشته برق به پایان رساند. در دوران پرشکوه مبارزات انقلاب با مردم همراه و همدل گردید و توانست خاطراتی به یاد ماندنی از خود به جا گذارد. روح زلال او تشنه علم و احکام دین بود. همین باعث شد تا در حوزه علمیه به سمت متعالی شدن گام بردارد. شروع جنگ تحمیلی سرآغازی بود برای پذیرش مسئولیت بیش‌تر. او با شروع جنگ درس را رها کرد و به دلاور مردان سپاه پیوست و از طرف سپاه کرمانشاه به خطه سرسبز نور اعزام شد.

رزمندگان گردان مسلم از لشکر سیدالشهدا، علیه‌السلام، حماسه و دلاوری‌های او را ازیاد نبرده‌اند و هنوز در مسیر کربلای خیبر، فتح بستان، والفجر 1 و 8 کربلای 5 و بیت المقدس2 جای پای او بر خاک جبهه‌ها به یادگار مانده است آن‌قدر دلبسته‌ی جبهه شده بود که به ندرت برای دیدن همسر و خانواده‌اش می‌آمد (همسر ایشان از خانواده روحانی مقیم قم بودند).

مادرم که یک مرتبه با شهید عبدالصالح رفعت صحب کرده بود که سفارش من را بکند! ایشان با جملات زیبا و دلنشین او را آرام کرده بود و گفته بود که محمدامین مانند پسرم است و مواظبش هستم!

وقار و عفاف زیبنده نگاه پر مهرش بود و عشق به امام در نگاهش موج می‌زد. هنوز طنین گام‌های عبدالصالح رفعت در گوش مسجد جامع شهر می‌پیچد و آرزو می‌کند تا بار دیگر او را در صف نماز جماعت ببیند. سجده‌های طولانی‌اش در نماز شب، انس با دعا و ارادت به ائمه‌ی اطهار، چهره‌ی او را غرق نور کرده بود. او اطاعت از مراجع دینی را برخود واجب می‌دانست و دیگران را به این کار توصیه می‌کرد. سعه‌ی صدر، شجاعت، تدین و وارستگی‌اش زبان‌زد همگان بود. پدرش مردی زحمت کش بود. عبدالصالح رفعت معنای رنج را به خوبی از او آمیخته بود و در دفاع از حق مظلوم کوتاهی نمی‌کرد، کمتر حرف می‌زد و چنان متین و باوقار بود که دیگران شیفته‌ی او می‌شدند حسن اخلاق و عطوفتش برای بچه‌های گردان مسلم فراموش ناشدنی است. بچه‌های گردان به یاد دارند که چقدر مهربان با اسیران برخورد می‌کرد اجازه نمی‌داد کسی به آنان آزاری برساند. اگر از عبدالصالح می‌پرسیدی چه کاره هستی؟ خود را یک بسیجی و سرباز اسلام معرفی می‌کرد. مشکلات و سختی‌ها نتوانست او را به زانو در آورد، پرتحمل و مقاوم بود. این را جراحت‌هایی گواهی می‌دهند که از ناحیه‌ی دست و پا برداشت. با وجود این زخم‌ها دل از جبهه نکند تا دعوت حق را لبیک گفت و پرواز ملکتی‌اش را با یازهرا، سلام الله علیها، در ۲۹ دی ماه 1366 در عملیات بیت‌المقدس2 انجام داد. آرامگاه او در گلزار شهدای شهر تویسرکان از استان همدان است. (برای شادی روحش صلوات)

محمدامین احمدی فقیه
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳ توسط تمار | نظرات شما ()

 

فاتح خیبر

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله «خَیْبَرْ» مرکز یهودیان را محاصره کرد. در ابتداى این غزوه على علیه السلام به خاطر چشم درد، از جنگ ناتوان بود. از این جهت رسول گرامى صلى الله علیه و آله پرچم را به دو تن از مسلمانان داد، ولى آن دو هر کدام پس از دیگرى بدون کسب پیروزى، بازگشتند.

                     

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: پرچم از آن اینان نبود، على علیه السلام را بیاورید! به عرض رسید: او درد چشم دارد. فرمود: او را بیاورید، او مردى است که خدا و پیامبرش را دوست دارد؛ خدا و پیامبر نیز او را دوست دارند. «1»

وقتى على علیه السلام به حضور پیغمبر صلى الله علیه و آله رسید، رسول خدا صلى الله علیه و آله ضمن دعا براى وى از آب دهان مبارک بر چشم او کشید، درد برطرف شد. آنگاه پرچم را برافراشت و به میدان رفت.

دلاوران یهود از درون «دژ» بیرون آمدند، حارث برادر مرحب نعره‏زنان به سوى امام شتافت ولى پس از لحظاتى پیکر مجروح او بر خاک افتاد. مرگ برادر، مرحب را سخت متأثر کرد، لذا براى گرفتن انتقام، در حالى که غرق در سلاح بود به نبرد حضرت على علیه السلام آمد.

پس از گفت و شنودى که بین آن دو انجام گرفت چیزى نگذشت که شمشیر برنده قهرمان اسلام بر فرق مَرْحَبْ فرود آمد و او را به خاک افکند. دیگر دلاوران یهود، گریخته و به درون قلعه پناه بردند و درب را بستند. امام فراریان را تعقیب کرد و چون درب را بسته دید، با قدرت الهى دربى را که بیست تن مى‏بستند، یک تنه از جا کند و بر روى خندق قلعه یهودیان افکند، تا سربازان اسلام، از آن گذشتند و آن لانه فساد و کانون خطر را در هم کوبیدند. «2»

و از آن‏جایى که پیروزى چشمگیر مسلمانان در غزوه «خَیْبَرْ» در پرتو فداکارى و دلاورى امیر مؤمنان علیه السلام به دست آمد، آن حضرت را فاتح خیبر

   مى‏نامند.

حضرت على علیه السلام و جانشینى پیامبر صلى الله علیه و آله‏

بدون تردید مسأله رهبرى امّت و ولایت و سرپرستى امور مسلمانان از بزرگ‏ترین و مهم‏ترین مسائل اسلامى است. به لحاظ همین اهمیّت، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله سعى داشت مسأله رهبرى آینده جامعه اسلامى را در زمان حیات خود حل کند؛ لذا از اوّلین روز دعوت، مسأله ولایت را همراه توحید و نبوّت، با صراحت بیان فرمود. و براساس مجموعه خصوصیّات‏

 و فضائل و کمالاتى که در وجود مقدّس على علیه السلام بود، از سوى خدا فرمان داشت تا سرپرستى و ولایت على علیه السلام را بر امور دین و دنیاى مسلمانان، و جانشینى وى را پس از خود، اعلام نماید.

رسول گرامى صلى الله علیه و آله این رسالت الهى را در موارد گوناگون، اعلام کرد و ما- به منظور رعایت اختصار- تنها به سه حدیث: یوم الدّار، منزلت و غدیر اشاره مى‏کنیم.

- حدیث یَوْمُ‏الدّار

پس از گذشت سه سال از بعثت، با نزول آیه «وَ انْذِرْ عَشیرَتَکَ الْاقْرَبینَ» «1»

 رسول خدا صلى الله علیه و آله مأمور شد نخست، خویشاوندان خود را به اسلام دعوت کند. بدین منظور على علیه السلام به فرمان پیامبر صلى الله علیه و آله حدود چهل تن از سران بنى‏هاشم، از جمله: ابوطالب، ابولهب، عبّاس، حمزه و ... را مهمان کرد. رسول اکرم صلى الله علیه و آله پس از صرف غذا فرمود:

اى فرزندان عبدالمطّلب! در بین جوانان عرب کسى را سراغ ندارم که بهتر از آن‏چه من برایتان آورده‏ام، آورده باشد. من براى شما خیر و سعادت دو جهان را به ارمغان آورده‏ام. خدا فرمان داده است تا شما را به سوى او بخوانم. کدام‏یک از شما در این راه مرا یارى خواهد کرد تا همو، برادر، وصىّ و جانشین من گردد؟

پیامبر صلى الله علیه و آله این تقاضا را سه بار تکرار کرد و هر سه بار تنها على علیه السلام برخاست و اعلام آمادگى کرد.

در این هنگام، رسول گرامى صلى الله علیه و آله فرمود:

 همانا این (اشاره به على علیه السلام) برادر، وصىّ و جانشین من است.

سخنش را بشنوید و از او اطاعت کنید. «1»

- حدیث منزلت‏

تنها غزوه‏اى که على علیه السلام به دستور پیامبر صلى الله علیه و آله در آن شرکت نکرد، بلکه به عنوان جانشین آن حضرت، و به منظور پیشگیرى از حوادث احتمالى، در مدینه ماند، غزوه تبوک بود.

وقتى منافقان از تصمیم رسول خدا صلى الله علیه و آله آگاه شدند، دست به شایعه‏پراکنى زدند که روابط على علیه السلام با پیامبر صلى الله علیه و آله تیره شده و وى مورد بى‏مهرى رسول خدا صلى الله علیه و آله قرار گرفته است. على علیه السلام پس از اطّلاع از نقشه شوم آنان براى تکذیب گفتارشان، خود را به پیامبر صلى الله علیه و آله رسانید و آن حضرت را از جریان آگاه ساخت. رسول گرامى صلى الله علیه و آله ضمن دستور مراجعت، با جمله تاریخى خود، مقام و موقعیّت على علیه السلام را نسبت به خود چنین بیان کرد:

آیا راضى نمى‏شوى که نسبت به من مانند هارون، نسبت به موسى باشى؟ جز اینکه پس از من پیامبرى نیست. «2»

 - حدیث غدیر

رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله پس از بازگشت از «حَجَّةُ الْوداع» در سال دهم هجرت، روز هیجدهم ذى‏الحجّه در محلّى به نام «غدیر خم» طبق فرمان خدا «1» دستور داد، همه حاجیان توقّف کنند. سپس در حضور بیش از صد هزار نفر پس از ستایش خداوند و در ادامه خطبه‏اى مفصّل فرمود: مردم! سزاوارترین فرد بر مؤمنان از خود آن‏ها کیست؟ گفتند: خدا و پیامبرش بهتر مى‏دانند. فرمود: خداوند بر من ولایت دارد و من بر مؤمنان و بر آن‏ها از خودشان اولى و سزاوارترم.

آنگاه در حالى که دست على علیه السلام را بالا برده بود و جمعیّت، آن حضرت را در کنار پیغمبر صلى الله علیه و آله مى‏دیدند، فرمود: «هر که من مولا و سرپرست اویم على علیه السلام مولا و سرپرست اوست» «2» و این جمله را سه بار تکرار کرد.

سپس اضافه فرمود:

پروردگارا! دوست بدار آن‏که على علیه السلام را دوست بدارد و دشمن بدار کسى را که على علیه السلام را دشمن بدارد. خداوندا! یاران على علیه السلام را یارى کن و دشمنان او را خوار نما.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٥ توسط تمار | نظرات شما ()

مناظره امام جواد‌(ع) با یحیی‌‌بن اکثم

«یحیی‌‌بن اکثم» قاضی‌القضات بصره، خود را فاتح میدانی می‌دید که در سوی دیگر آن نوجوانی نشسته است که هنوز محاسن به صورت ندارد. اما پاسخ‌های مستند و روشن‌گر امام جواد(ع) عیش فاتحانه یحیی را تلخ کرد.

 

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه فارس، شیخ طبرسی در کتاب الاحتجاج خود از امام جواد(ع)مناظرات متعددی نقل کرده که به عنوان نمونه به یکی از آن‏ها که مختصر و مربوط به مسائل اعتقادی است اشاره می‏شود. با تذکر این نکته که امام با حفظ تقیه، این مناظره را انجام داده است.
این مناظره میان امام جواد‌(ع) و «یحی‌بن اکثم» از علمای درباری بنی‌العباس صورت گرفته است. از همین رو شایسته است پیش از نقل این مناظره، نگاهی گذرا به زندگی این عالم درباری داشته باشیم.

* مختصری درباره یحیی‌بن اکثم

یحیی یکی از دانشمندان نامی زمان مأمون خلیفه عباسی بود که شهرت علمی او در رشته‏های گوناگون علوم آن زمان، زبانزد خاص و عام بود، او در علم فقه تبحر فوق العاده‏ای داشت و با آنکه مأمون خود از نظر علمی وزنه بزرگی بود ولی چنان شیفته‏ مقام علمی یحیی بود که اداره امور مملکت را به عهده او گذاشت و با حفظ سمت، مقام‏ قضاء را نیز به وی واگذار نمود. یحیی علاوه بر اینها دیوان محاسبات و رسیدگی به فقراء را نیز عهده‏دار بود.
خلاصه آنکه تمام کارهای کشور زیر نظر او بود و چنان در دربار مأمون تقرب‏ یافته بود که گویی نزدیک‌تر از او به مأمون کسی نبود. اما متاسفانه یحیی با آن مقام بزرگ علمی، از شخصیت معنوی برخوردار نبود. او علم را برای رسیدن به مقام و شهرت و به منظور فخرفروشی و برتری‏جویی فراگرفته‏ بود. هر دانشمندی به دیدار او می‏رفت، از علوم گوناگون از وی سؤال می‏کرد تا طرف‏ به عجز خود در مقابل وی اقرار کند.
یحیی 21 ساله بود که به مقام قضاوت رسید. بزرگان‏ «بصره‏» او را مورد استهزاء قرار دادند و خواستند او را آزمایش کنند، به این منظور از وی پرسیدند: سن‏ قاضی چقدر باید باشد؟ گفت به اندازه سن ‏«عتاب‌بن اسید» که پیغمبر(ص) بعد از فتح مکه او را به‏ اداره امور مکه منصوب کرد. یحیی در روزهای اول قضاوت، شاهد نمی‏پذیرفت تا اینکه قضاوت مختل شد.
یحیی، حق فقرا را پایمال می‏کرد تا اینکه فقرا جمع شدند و حق خودشان را مطالبه‏ کردند، در جواب گفت: آیا مأمون چیزی پیش من گذاشته که شما مطالبه می‏کنید؟ او به حرف‏ آنها گوش نداد و دستور بازداشت آنان را صادر کرد.

* دلایل طراحی چنین مناظره‌ای از سوی عباسیان

بعد از آن که مأمون ام‌الفضل ـ دختر خود ـ را به تزویج حضرت جواد‌(ع) در آورد، در نظر داشت مجلس جشنی تشکیل دهد ولی انتشار این خبر میان بنی العباس انفجاری به وجود آورد. بنی عباس اجتماع کردند و با لحن اعتراض‏آمیزی به‏ مأمون گفتند این چه برنامه‏ای است؟! اکنون که علی‌بن موسی از دنیا رفته و خلافت به عباسیان رسیده، باز می‏خواهی‏ خلافت را به آل علی برگردانی؟! بدان که ما نخواهیم گذاشت، آیا عداوت‌های چند ساله ما بین ما را فراموش کرده‏ای؟!
به همین دلیل، بنی‌العباس برای تحقیر شیعیان، مناظره‌ای را میان امام جواد‌(ع) و یحیی‌بن اکثم ترتیب داد تا به قول خودشان برتری علمی خود را بر شیعیان اثبات کنند ولی زهی خیال باطل! چرا که «وَمَکَرُواْ وَمَکَرَ اللّهُ وَاللّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ».

* گزارشی از مناظره امام جواد با یحیی‌ین اکثم

یحیی بن اکثم با جماعت بسیاری نزد آن حضرت و مأمون آمد و گفت: ای پسر رسول خدا! نظر شما درباره روایتی که [در مدارک اهل سنت] نقل شده است که «خداوند جبرئیل را فرستاد تا از پیامبر(ص) بخواهد که از ابابکر سؤال کند: آیا او از خداوند راضی هست یا نه؟ با این که خداوند از او راضی می‏باشد» چیست؟

امام جواد (ع) فرمود: من منکر فضیلت ابابکر نیستم، ولی بر ناقل این سطور لازم است که طبق دستور پیامبر (ص) عمل کند. پیامبر اکرم (ص) در حجة‌الوداع فرمود: «بعد از من جاعلان حدیث فراوان می‏شوند، لذا باید احادیث را بر قرآن و احادیث عرضه کنید؛ هر حدیثی که موافق قرآن و سنت من باشد به آن عمل کنید و اگر مخالف آن دو بود، بدان عمل نشود.»
این خبر موافق با قرآن نیست، زیرا خداوند می‏فرماید: «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ وَنَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسَهُ وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ؛ ما انسان را آفریدیم و وسوسه‏های نفس او را می‏دانیم و ما از رگ قلبش به او نزدیک تریم» آن گاه چگونه می‏شود خداوند از رضایت و غضب ابابکر نسبت به خود بی خبر باشد، تا نیاز به سؤال داشته باشد؟ این عقلاً محال است.

یحیی گفت: روایت شده که ابابکر و عمر در زمین مانند جبرئیل و میکائیل در آسمان هستند؟

امام فرمود: در این حدیث هم باید دقت کرد، چرا که آن دو فرشته از فرشتگان مقرب بوده، لحظه‏ای از طاعت خدا جدا نشدند و هرگز خدا را معصیت نکردند، و حال آن که آن دو مشرک بودند، بعد مسلمان شدند و اکثر عمر خود را در شرک به سر بردند. آن گاه چگونه می‏توانند همسان جبرئیل و میکائیل باشند؟

یحیی گفت: در روایات آمده که آن دو (ابابکر و عمر)، پیر مردان اهل بهشتند، در این زمینه چه می‏گویی؟

امام فرمود: این نیز محال است! چون بهشتی‏ها همه جوانند و در آن جا پیرمردی وجود ندارد. این روایت را بنی‌امیه در مقابله با آن روایتی که می‏گوید: «حسن و حسین آقای جوانان بهشتی‌اند» ساختند.

یحیی گفت: نقل شده که عمربن خطاب چراغ اهل بهشت است.

امام فرمود: این هم محال است، چرا که در بهشت فرشتگان مقرّب، پیامبران، آدم و محمد (ص) حضور دارند. چگونه بهشت با نور آن‏ها روشن نشده که نیاز به نور عمر باشد؟

یحیی گفت: نقل شده که پیامبر(ص) فرمود: اگر من مبعوث نمی‏شدم، «عمربن خطاب» به جای من مبعوث می‏شد.

حضرت فرمود: قرآن راست‌گوتر از این حدیث است، آن جا که می‏فرماید: «وَاِذْ اَخَذْنا مِنَ النَّبیینَ میثاقَهُمْ وَمِنْکَ وَمِنْ نُوحٍ وَاِبْراهیمَ وَمُوسی وَعیسی ابْنِ مَرْیمَ وَاَخَذْنا مِنْهُمْ میثاقا غَلیظا»؛ و هنگامی که از پیامبران پیمان گرفتیم، و از تو و از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی‌بن مریم، و ما از همه آنان پیمان محکمی گرفتیم. آن گاه چگونه پیمان خداوند عوض می‏شود؟ از این گذشته، پیامبران به اندازه پلک‌زدنی مشرک نشدند، چگونه کسی به رسالت مبعوث می‏شود در حالی که اکثر عمر خود را در شرک به سر برده است؟

یحیی گفت: در روایت آمده که پیغمبر (ص) فرمود: اگر عذاب نازل شود، جز عمَر کسی از آن رهایی نمی‏یابد.

حضرت فرمود: این هم محال است، چرا که خداوند می‏فرماید: «وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَأَنتَ فِیهِمْ وَمَا کَانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ یَسْتَغْفِرُونَ»؛ خداوند تا تو (پیامبر) در میان آن‏ها باشی، آن‏ها را عذاب نخواهد کرد و مادامی که به درگاه خدا توبه و استغفار کنند، [باز هم] آن‏ها را عذاب نخواهد کرد.
می‏بینید که برای نزول عذاب دو مانع ذکر شده است و لا غیر: وجود مبارک پیامبر (ص) بین مردم و توبه و استغفار مردم.

* پیامدهای پیروزی امام جواد(ع) بر یحیی‌بن اکثم در مناظره

انجام چنین مناظره‏ای و پیروزی امام جواد علیه‏السلام چند پیامد مثبت داشت.
نخست این که؛ با توجه به اینکه امام جواد (ع) در خردسالی به امامت رسید، عباسیان فکر می‏کردند او از نظر علمی ناتوان است و از این رو با ترتیب چنین مناظراتی سعی می‏کردند شخصیت او را تحقیر کنند. پیروزی امام در مناظره با پاسخ‏های قاطع و روشنگر، هر گونه شک و تردید را درباره پیشوایی او و نیز اصل امامت از بین برد.
دوم این که؛ این مناظره خط بطلانی بر بسیاری از احادیث جعلی کشید. احادیثی که به دستور حاکمان غاصب و برای تثبیت حکومت غصبی آنان توسط عده‏ای انسان خود فروخته جعل شده است و موجب انحراف در امت اسلامی بود.

  انتهای خبر / پایگاه اطلاع رسانی جوان / کد خبر 354407

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٤ توسط تمار | نظرات شما ()